نویسنده: فئودور داستایوفسکی
مترجم: اصغر رستگار
ناشر: انتشارات نگاه
سال نشر: ۱۸۶۶ میلادی
گونه ادبی: رمان
راسکولنیکف از مهمترین شخصیتهای جهان ادبیات محسوب میشود که توسط فئودور داستایوفسکی در کتاب جنایت و مکافات خلق شده است. او جوانی است که پس از ارتکاب به قتل، با تأثیرات این ماجرا بر روح و روان خود دستوپنجه نرم میکند. این رمان جنایی از مشهورترین آثار نویسندهی خود و درعینحال از مهمترین آثار کلاسیک تاریخ ادبیات روسیه و جهان بهشمار میآید که از زمان نگارش خود تاکنون، الگو و منبع الهام نویسندگان بسیاری بوده است.
داستان راجع به پسری به اسم رودیا رومانوویچ راسکولنیکف است که در سنپترزبورگ دانشجو سابق که ترک تحصیل کرده است، در اتاق کوچک طبقهی بالا ساختمانی زندگی میکند و به سختی روزگار میگذراند. در اینجا پیرزن یهودی به نام آلونا ایوانووا داریم. شخصی پولدار و نزول خوار و بسیار خسیس که راسکولنیکف چندباری از او پول قرض گرفته. این بار راسکولنیکف با یک شئ ارزشمند که یادگار پدرش هست پیش پیرزن رفته و از اون پول میخواهد. او چند روزی هست که بسیار بی پول شده تا حدی که حتی به درستی غذا هم نخورده. آلونا ایوانووا هم مبلغ ناچیزی را بابت گرویی که پسر پیش او گذاشته میده. وقتی راسکولنیکف به خانه برمیگردد نامهای از طرف مادرش میگیرد که در آن از ازدواج خواهرش دنیا بدون اطلاع او با مردی پولدار نوشته شده. او بسیار عصبانی میشود و افکار زیادی به سرش میزند. افکاری خطرناک ،مثل افکاری که با دوستش در بار هنگامی که مست بودند راجع بهشان حرف زندند.

هفت سال پیش از نگارش کتاب جنایت و مکافات (Crime and Punishment)، فئودور داستایوفسکی (Fyodor Dostoevsky) در نامهاى به برادر خود، نوشته بود که طرح کلی چنین داستانی را در زندان و در دورانى که با درد و دریغ و سرخوردگى روزگار مىگذرانده، در ذهن خود خلق کرده است. او نوشته بود که این اثر، اقرارنامهاىست در شکل رمان که قصد دارد آن را با خون دلش بنویسد. سرانجام او محصول نهایی این طرح را در سال 1866 به انتشار رساند. رمان جنایت و مکافات روایت زندگی دانشجویی به نام راسکولنیکف است که طبق انگیزههایی که خودش هم از ماهیت آنها خبر ندارد، مرتکب قتل میشود. او زن رباخواری را همراه با خواهرش، که بهصورت تصادفی در زمان وقوع قتل در صحنه حاضر بوده، به قتل میرساند و سپس خود را از خرج کردن پول و جواهراتی که از خانهی آنها برداشته، ناتوان میبیند و آنها را پنهان میکند.
فئودور داستایوفسکی مخاطبان کتاب جنایت و مکافات را با دو نوع جنایت روبهرو میکند. یکی از این دسته جنایتها از راسکولنیکف سر زده و دیگری از شخصیتی به نام سویدریگالوف. این دو شخصیت، هر کدام ایدهای از «برتر بودن» را در سر دارند و در نهایت به تنهایی کامل و جدایى از جامعه مىرسند و هر یک، سرنوشت خاص خود را پیدا میکنند. راسکولنیکف تنهایى را تاب نمىآورد و با پناه جستن به عشق و اعتراف به گناه، دوباره به جامعهى انسانى بازمىگردد. اما سویدریگالوف که مختصات این جهان را نمیشناسد، حتی در قلمروی عشق نیز مىخواهد اِعمال اراده کند. به همین دلیل از این قلمرو رانده مىشود، و در نهایت ناچار میشود که فضای دیگری را برای اعمال ارادهی خود پیدا کند؛ فضایی که دیگر مختص انسانهای برتر نیست؛ قلمرویی که سرنوشت محتوم همهی انسانهاست.
فئودور داستایوفسکى زمانى به نگارش کتاب جنایت و مکافات دست زد که رویدادها و مضامین آن را طى دورهای بیستساله، با گوشت و پوست و استخوان خود آزموده بود. جنایت آرمانخواهانه، از مفاهیم مهم اندیشهى انقلابى در روزگار او محسوب میشد و او هم شخصاً درگیر این پدیده شده بود. اما داستایوفسکی تنها اندیشمند و نویسندهای نبود که ذهنش با چنین مضامینی درگیر میشد. مضمون فلسفى دیگرى که همزمان با طرح این اثر، در اندیشهى فلسفى غرب شکل گرفت، مفهومی بود تحت عنوان «اَبَرانسان». پیش از نویسندهی بزرگ ادبیات روسیه، هگل، فیلسوف برجستهی آلمانى، در آثار خود به طرح مختصات کلى این انسان برتر پرداخته بود.
هگل ابرانسانى طرح کرده بود، حامل مقاصد شرافتمندانه و ارجمند؛ انسانى که مىگفت اگر هدف، شریف و متعالى باشد، وسیلهى رسیدن به آن، حال هرچه که میخواهد باشد، توجیهپذیر و منطقىست. ابرانسان هگلی، انسانى بود برتر از انسانهاى عادى، با اهداف شریف، برین و انسانساز که تنها در جهت خیر و صلاح بشریت گام برمىداشت و دغدغهاش شریف و متعالى بودن این هدف بود. بر اساس نظریهى این فیلسوف، اگر آرمان شریف یا آسمانى باشد، کشته شدنِ هزاران یا حتی میلیونها انسان در راه آن ایرادی ندارد. فریدریش نیچه نیز، فیلسوف و متفکر بزرگ دیگری در جهان غرب بود که چندی بعد از نگارش رمان جنایت و مکافات توسط فئودور داستایوفسکی، به طرح نظریهی خود در باب ابرانسان پرداخت.
فریدریش نیچه، به طرح مشخصات یک ابر انسان دیگر همت گماشت؛ انسانى که خواست و هدفش «قدرت» بود؛ انسانى که بىخدا شده بود و حال مىبایست خود تبدیل به خدا شود. او باید از وضعیت خدایان، یعنی وضعیت بیدردی برخوردار میشد. درواقع ابر انسان هگل نیز براى رسیدن به هدفش و تحقق آرمان شریف و متعالى خود، نیازمند قدرت بود و براى رسیدن به این قدرت، استفاده از هر وسیلهای را مجاز مىدانست. به این ترتیب، این دو اندیشه، با همهى وجوه متمایز خود، سرانجام به یک نقطه مىرسیدند: قدرتخواهى. اما خواست هر قدرتى، بدون دست زدن به جنایت، رویایىست پوچ و بىمعنا. پس آرمان (به هر شکل و به هر نام)، جفتِ جنایت است. و این همان چیزی است که فئودور داستایوفسکی در رمان مشهور خود به نمایش میگذارد. گفتنیست که کتاب جنایت و مکافات را انتشارات نگاه با ترجمهی اصغر رستگار به چاپ رسانده است.
آخرین دیدگاهها